تبليغاتX
مطالب جالب


مطالب جالب

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.
 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس

مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم...

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.
او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر

لازم شد، پرواز كند..

 من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.
 این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.
 هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،
 
«ركاب بزن....» 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:3 توسط یه پسر همیشه تنها| |

راه حل ساده
هنگامی که ناسا برنامه ریزی برای فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچک و در عین حال جالبی روبرو شد. آنها متوجه شدند که خودکارهای موجود، در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند (جوهر خودکار به سمت پائین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد).

برای حل این مشکل، آمریکائی ها شرکت مشاورین آندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید. دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری را طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت. این خودکار در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتیگراد هم کار می کرد!

اما روس ها راه حل ساده تری داشتند: آنها از مداد استفاده کردند!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 12:44 توسط یه پسر همیشه تنها| |

پدر و پسر

مرد مسني به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران در صندليهاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد…

به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس ميكرد فرياد زد : پدر نگاه كن درختها حركت ميكنن. مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد . كنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند كه حرفهاي پدر و پسر را مي شنيدند و از حركات پسر جوان كه مانند يك كودك ۵ ساله رفتار ميكرد، متعجب شده بودند…
ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه كن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حركت ميكنند . زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه ميكردند . باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چكيد . او با لذت آن را لمس كرد و چشمهايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن باران ميبارد، آب روي من چكيد .زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشك مراجعه نميكنيد ؟مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر ميگرديم. امروز پسر من براي اولين بار در زندگي ميتواند ببيند.

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 15:5 توسط یه پسر همیشه تنها| |

برادر

شخصي به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود" شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون امد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم ميزند و ان راتحسين مي كرد"پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد:اين ماشين مال شماست" اقا؟ پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است.پسر متعجب شد وگفت:منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري "بدون اينكه ديناري بابت ان پرداخت كنيد"به شما داده است؟ اخ جون " اي كاش...؟

البته پل كاملا واقف بود كه پسر چه ارزويي مي خواهد بكند" او مي خواست ارزو كند كه اي كاش او هم يك همچون برادري داشت" اما انچه كه پسر گفت:سر تا پاي وجود پل را به لرزه در اورد:اي كاش من هم يك همچو برادري بودم"

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه اني گفت: دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟

"اوه بله دوست دارم"

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل برگشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد گفت:"اقا مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد: او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز هم در اشتباه بود... پسر گفت: بي زحمت اونجايي كه دوتا پله داره نگهداريد.

پسر از پله ها بالا دويد" چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد. اما ديگر تند وتيز بر نمي گشت"او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد: "اوناهاش جيمي"مي بيني؟درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم "برادرش عيدي بهش داده و ديناري بابت ان پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد...

اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو همان طوري كه هميشه برات شرح ميدم ببيني"

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسر بچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند" برادر بزرگتر با چشماني براق و درخشان كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 10:11 توسط یه پسر همیشه تنها| |

آبدارچی شرکت مایکروسافت

مرد بيكاري براي آبدارچي گري در شركت مايكروسافت تقاضاي كار داد. رئيس هيات مديره با او مصاحبه كرد و نمونه كارش را پسنديد.سرانجام به او گفت شما پذيرفته شده ايد. آدرس ايميل تان را بدهيد تا فرم هاي استخدام را براي شما ارسال كنم.مرد جواب داد : متاسفانه من كامپيوتر شخصي و ايميل ندارم.رئيس گفت امروزه كسي كه ايميل ندارد وجود خارجي ندارد و چنين كسي نيازي هم به شغل ندارد.


مرد در كمال نااميدي آنجا را ترك كرد. نمي دانست با ده دلاري كه در جيب داشت چه كند.تصميم گرفت يك جعبه گوجه فرنگي خريده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمايه اش را دوبرابر كرد . به زودي يك گاري خريد. اندكي بعد يك كاميون كوچك و چندي بعد هم ناوگان توزيع مواد غذايي خود را به راه انداخت.

او ديگر مرد ثروتمند و معروفي شده بود. تصميم گرفت بيمه عمر بگيرد. به يك نمايندگي بيمه رفت وسرويسي را انتخاب كرد. نماينده بيمه آدرس ايميل او را خواست ولي مرد جواب داد ايميل ندارم. نماينده بيمه با تعجب پرسيد شما ايميل نداريد ولي صاحب يكي از بزرگترين امپراتوريهاي توزيع مواد غذايي در آمريكا هستيد. تصورش را بكنيد اگر ايميل داشتيد چه مي شديد؟ مرد گفت احتمالا آبدارچي شركت مايكروسافت بودم

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 11:9 توسط یه پسر همیشه تنها| |

ثروت،موفقیت یا عشق؟!

خانمی‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوی‌ درب حیاط با سه‌ پیرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمی‌شناسم‌ ولی‌ باید گرسنه‌ باشید لطفا به‌ داخل‌ بیایید و چیزی‌ بخورید. پیرمردان‌ پرسیدند: آیا شوهرت‌ منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خیر، سر کار است‌. آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌ داخل‌ شویم‌. بعد از ظهر که‌ شوهر آن‌ زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برایش‌ تعریف‌ کرد…

مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو که‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ کن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمایی‌ کرد ولی‌ آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌ با هم‌ داخل‌ شویم‌. زن‌ علت‌ را پرسید و یکی‌ از آنها توضیح‌ داد که‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ یکی‌ دیگرا ز دوستانش‌ اشاره‌ کرد و گفت‌ او موفقیت‌ و دیگری‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در میان‌ بگذار و تصمیم‌ بگیرید طالب‌ کدامیک‌ از ما هستید!

زن‌ ماجرا را برای‌ شوهرش‌ تعریف‌ کرد. شوهر که ‌بسیار خوشحال‌ شده‌ بود با هیجان‌ خاص‌ گفت‌: بیا ثروت‌ را دعوت‌ کنیم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارایی‌نماییم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ کرد و گفت‌: عزیزم‌ چرا موفقیت‌ را نپذیریم‌! در این‌ میان‌ دخترشان‌ که‌ تا این‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوی‌ آنها بود گفت‌: بهتر نیست‌ عشق‌ را دعوت‌ کنیم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌کنیم‌؟

سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ کرد و گفت‌: بیا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهیم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌ دعوت‌ کن‌، سپس‌ زن‌ نزد پیرمردان‌ رفت‌ و پرسید کدامیک‌ از شما عشق‌ هستید؟ لطفا داخل‌ شوید و مهمان‌ ما باشید. در این‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وی‌ را همراهی‌ کردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقیت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ کردم‌! دراین‌ بین‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ یا موفقیت‌ را دعوت‌ می‌کردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرون‌منتظر بمانند اما زمانی‌ که‌ شما عشق‌ را دعوت‌ کردید، هر جا که‌ من‌ بروم‌ آنها نیز همراه‌ من‌ می‌آیند.

هر کجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقیت‌ نیز حضور دارد.

پندها:
بسیاری از آدم ها راز خوشبختی را در ثروت یا موفقیت جستجو می کنند، وقتی به آن دست یافتند، خلاء بزرگی را در زندگی خود احساس می کنند، به ثروت خود می افزایند، در پی موفقیت دیگر بر می آیند اما هنوز آن خلاء بزرگ، پر نمی شود!

بسیار زندگی هایی را دیده ایم که با ثروت و موفقیت شروع شد اما بعلت خلاء بزرگ دوام نیافت و بسیار زندگی هایی را دیدیم که با حضور کمرنگ تر ثروت و موفقیت و پررنگ عشق و محبت آغاز شد و تداوم یافت، بالنده شد و میوه داد.

شما که زندگیتان را تازه آغاز کرده اید، می توانید با تلاش و همت خیلی زود به ثروت و موفقیت هم دست پیدا کنید اما اگر خلاء بزرگ عشق و محبت را در زندگی داشته باشید، هیچ ثروتی و موفقیتی تداوم زندگیتان را تضمین نخواهد کرد.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 0:56 توسط یه پسر همیشه تنها| |

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز بزرگترین رمان نویس جهان(اهل کلمبیا* در پانزده جمله


در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌ دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می‌ كند .
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می‌ سازد .
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌ دهیم ، دوست داشته باشیم .
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌ افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌ دهند .
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است .
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌ توان ایثار كرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد ، بخورد .
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌ های خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌ های بد است .
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌ كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می‌ دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود .
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست .

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 19:4 توسط یه پسر همیشه تنها| |

10 درس شگفت انگيز از زندگي انيشتين چنين آمده است: 1- كنجكاوي را دنبال كنيد "من هيچ استعداد خاصي ندارم؛ فقط عاشق كنجكاوي هستم"

1-چگونه كنجكاوي خودتان را تحريك مي‌كنيد؟ من كنجكاو هستم. مثلا پيدا كردن علت اينكه چگونه يك شخص موفق است و شخص ديگري شكست مي‌خورد، به همين دليل است كه من سال‌ها وقت صرف مطالعه موفقيت كرده‌ام. شما بيشتر در چه مورد كنجكاو هستيد؟! پيگيري كنجكاوي شما رازي است براي رسيدن به موفقيت.

2- پشتكار گرانبهاست"من هوش خوبي ندارم، فقط روي مشكلات زمان زيادي مي‌گذارم" تمام ارزش تمبر پستي توانايي آن به چسبيدن به چيزي است تا زماني كه آن را برساند. مانند تمبر پستي باشيد؛ مسابقه‌اي كه شروع كرده‌ايد را به پايان برسانيد؛ با پشتكار مي‌توانيد به مقصد برسيد.

3- تمركز بر حال " پدرم به من مي‌گفت نمي‌تواني در يك زمان بر دو اسب سوار شوي من دوست داشتم بگويم تو مي‌تواني هر چيزي را انجام بدهي اما نه همه چيز. ياد بگيريد كه در حال باشيد. تمام حواستان را بدهيد به كاري كه در حال حاضر انجام مي‌دهيد؛ انرژي متمركز، توان افراد است و اين تفاوت پيروزي و شكست است.

4- تخيل قدرتمند است "تخيل همه چيز است مي‌تواند باعث جذاب شدن زندگي شود. تخيلي به مراتب از دانش مهم تر است" آيا شما از تخيلات روزانه استفاده مي‌كنيد؟ تخيل از دانش مهم تر است! تخيل شما پيش نمايش آينده شما است. نشانه واقعي هوش، دانش نيست بلكه تخيل است.

آيا شما هر روز ماهيچه‌هاي تخيلتان را تمرين مي‌دهيد؟ اجازه ندهيد چيزهاي قدرتمندي مثل تخيل به حالت سكون دربيايند.

5- اشتباه كردن " كسي كه هيچ وقت اشتباه نمي‌كند هيچ وقت هم چيز جديد ياد نمي‌گيرد" هرگز از اشتباه كردن نترسيد اشتباه شكست نيست.اشتباهات شما را بهتر، زيرك تر و سريع تر مي‌كند. اگر شما از آنها استفاده مناسب كنيد قدرتي كه منجر به اشتباه مي‌شود را كشف مي‌كنيد؛ اگر مي خواهيد به موفقيت برسيد اشتباهاتي كه مرتكب مي شويد را سه برابر كنيد.

6- زندگي در لحظه" من هيچ موقع در مورد آينده فكر نمي‌كنم خودش به زودي خواهد آمد" تنها راه درست آينده شما اين است كه در همين لحظه باشيد. شما زمان حال را با ديروز يا فردا نمي‌توانيد عوض كنيد. بنابراين اين از اهميت فوق العاده برخوردار است كه شما تمام تلاش خود را به زمان جاري اختصاص داريد. اين تنها زماني است كه اهميت دارد، اين تنها زماني است كه وجود دارد.

7- خلق ارزش "سعي نكنيد موفق شويد، بلكه سعي كنيد با ارزش شويد" وقت خود را به تلاش براي موفق شدن هدر ندهيد، وقت خود را صرف ايجاد ارزش كنيد. اگر شما با ارزش باشيد، موفقيت را جذب مي‌كنيد. استعدادها و موهبت‌هايي كه داريد را كشف كنيد، بياموزيد چگونه آن استعدادها و موهبت‌هاي الهي را در راهي استفاده كنيد كه براي ديگران مفيد باشد. تلاش كنيد تا با ارزش شويد و موفقيت شما را تعقيب خواهد كرد.

8- انتظار نتايج متفاوت نداشته باشيد " ديوانگي، انجام كاري دوباره و دوباره و انتظار نتايج متفاوت داشتن" شما نمي‌توانيد كاري را هر روز انجام دهيد و انتظار نتايج متفاوت داشته باشيد؛ نمي توانيد هميشه كار يكساني را انجام دهيد و انتظار داشته باشيد متفاوت به نظر برسيد. براي اينكه زندگي تان تغير كند، بايد خودتان را تا سر حد تغيير افكار و اعمالتان متفاوت كنيد كه متعاقبا زندگي‌تان تغيير خواهد كرد.

9- دانش از تجربه مي‌آيد " اطلاعات به معناي دانش نيست. تنها منبع دانش تجربه است" دانش از تجربه مي‌آيد. شما مي‌توانيد درباره انجام يك كار بحث كنيد، اما اين بحث فقط دانش فلسفي از اين كار به شما مي‌دهد. شما بايد اين كار را تجربه كنيد تا از آن آگاهي پيدا كنيد. تكليف چيست؟ دنبال كسب تجربه باشيد! وقت خودتان را صرف ياد گرفتن اطلاعات اضافه نكنيد دست به كار شويد و دنبال كسب تجربه باشيد.

10- اول قوانين را ياد بگيريد بعد بهتر بازي كنيد " اگر شما قوانين بازي را ياد بگيريد از هر كس ديگر بهتر بازي خواهيد كرد" اولين گام اين است كه شما بايد قوانين بازي كه مي‌كنيد را ياد بگيريد، اين يك امر حياتي است. گام دوم اينكه شما بايد بازي را از هر فرد ديگري بهتر انجام بدهيد .اگر شما بتوانيد اين دو گام را انجام دهيد موفقيت از آن شما مي‌شود

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 12:11 توسط یه پسر همیشه تنها| |

طبابت پروردگار


به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم

فراتر ببرم.

 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه

که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش

تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است

استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 13:28 توسط یه پسر همیشه تنها| |

انسان های بزرگ

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.


پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به ...

پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!
دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 23:40 توسط یه پسر همیشه تنها| |

بهشت و جهنم

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گaفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 10:15 توسط یه پسر همیشه تنها| |

زندگی
 
شب آرامی بود

می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جارست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.
 
نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 23:40 توسط یه پسر همیشه تنها| |

چگونه می توان در دیگران نفوذ کرد

چگونه می توان بر دیگران نفوذ کرد

1) انتقاد، شکایت و محکوم نکنید.

2) صادق باشید.

3) در دیگران انگیزه ایجاد کنید.

4) ذاتاً به دیگران علاقه مند باشید.

5) همیشه حتی در هنگام مشکلات و سختی ها خنده رو باشید.

6) به یاد داشته باشید که نام هر فردی زیباترین و مهمترین کلمه است.

7) شنونده خوبی باشید . دیگران را تشویق کنید در مورد خود صحبت کنند.

8) براساس علایق دیگران صحبت کنید.

9) طوری رفتار کنید که دیگران احساس کنند مهم هستند و هر کاری که از دستتان بر می آید

 صادقانه برایشان انجام دهید.

10) بهترین راه موفقیت در بحث، اجتناب از آن است.

11) به «نظر» دیگران احترام بگذارید. هرگز نگویید «اشتباه می کنید»

12) اگر اشتباه کردید، سریع و صادقانه آن را بپذیرید.

13) دوستانه صحبت کنید.

14) طوری صحبت کنید که طرف مقابل همیشه در پاسخ تان «بله» بگوید.

15) اجازه دهید طرف مقابل بیشتر صحبت کند.

16) اجازه دهید طرف مقابل احساس کند از شما برتر است.

17) صادقانه همه چیز را از نگاه طرف مقابل ببینید.

18) با عقاید و آرزوهای مثبت و سازنده دیگران همراه شوید.

19) با افراد مثبت و انگیزه دهنده دوست باشید.

20) عقایدتان را به دیگران تحمیل نکنید.

21) خود را با علائم غیرکلامی طرف مقابل هماهنگ کنید.

22) صادقانه از دیگران تعریف کنید.

23) اشتباهات دیگران را غیر مستقیم تذکر دهید.

24) قبل از انتقاد از دیگران در مورد اشتباهاتتان صحبت کنید.

25) به جای دستور صریح، سؤال کنید.

26) در دیگران احساس امنیت ایجاد کنید.

27) هر پیشرفت جزیی و هر نکته مثبتی را تحسین کنید.

28) مشوق باشید و بکوشید اشتباه دیگران را آسان و قابل اصلاح نشان دهید.

29) بگذارید افراد از انجام پیشنهادات شما خوشحال شوند.

30) اگر برای کسی کاری انجام می دهید، انتظار جبران نداشته باشید.

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 22:30 توسط یه پسر همیشه تنها| |

آموخته ام که : هرگز خود را با کسي مقايسه نکنم.

آموخته ام که : هميشه شکرگزار باشم
.

آموخته ام که : هر انساني منحصر به فرد است
.

آموخته ام که : هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم
.

آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند
.

آموخته ام که : هميشه لبخند بزنم
.

آموخته ام که
: هرگز نگذارم کسي ازعصبانيتم آسيب
ببيند
.

آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه
نکنم
.

آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام
.

آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم
.

آموخته ام که : هرگز وابسته به کسي نباشم
.

آموخته ام که : براي تغيير و رسيدن به آنچه مي خواهم
بشوم به زمان زيادي نياز دارم

آموخته ام که : گاهي اوقات از کساني که انتظار دارم در هنگام شکست مرا ياري کنند ،

 سخت ترين ضربه را خواهم خورد. پس از کسي انتظاري ندارم.

آموخته ام که : گاهي اوقات حق دارم عصباني شوم اما
اين حق را ندارم که ظالم و ستمکار

باشم .

آموخته ام که : بهترين وجود ندارد و در زنگي همه چيز
نسبي است
.

آموخته ام که : زندگي را از طبيعت بياموزم ،


چون بيد متواضع باشم ،

چون سرو راست قامت،

مثل صنوبر صبور ،

مثل بلوط مقاوم ،

مثل رود روان ،

مثل خورشيد با سخاوت

مثل ابر با كرامت باشم .

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 15:15 توسط یه پسر همیشه تنها| |

پروردگارا

خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم .
گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد
.
اما همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است.

پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد. پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد . آرزوهایم را به تو می گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی

خــــدایا: سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم

را در آن بگســـــترانم و با دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود
سردم نور نگاهت را بـتـــــابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگــــردر

من تــــــــــــــــــــازه گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردانـــــــــــ​ـی
خدايـــــا : به من توفیق تلاش مقابل شکست، صبر در نومیدی ،رفـتن بی همـــــراه
کار بی پاداش، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ،ایمان بی ریا ،خوبی بی نمود،
عـــــشق بی هوس ، تنهایی در انبوه ، و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند،
روزی کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ـن....و
همواره با من بمان و تنهایم مگذار . بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا
هرگز فراموشت نکنم که آرامش دل تنها با يـــاد تو میسر است
توفیقم ده که بیش ازطلب همدردی، همدردی کنم
بیش ازآنکه مرابفهمند دیگران رادرک کنم
بیش ازآنکه دوستم بدارند، دوست بدارم
زیرادرعطاکردن است که میستانیم ودربخشیدن است که بخشیده میشویم ودر
مردن است که حیات
ابدی می یابیم
****

**

*
خـــــداونـــدا
امروز به تو توكل مي كنم

مرا به آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم

مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم

مرا سرشار از آرامش خود كن

مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن . بگذار خود را آنگونه ببينم

كه تو مرا مي بيني بگذار نگاهت كنم

بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در ذهنم حل كنم
بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم
.................
آري به رويايي عميق.....زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا
فقط در روياست كه به من مي گويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم
مي گويي من گاهي از راههايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم
اما تـــو نمي تواني درك كني
...........
فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي با نگراني

نگاهت مي كنم و مي بينم كه گاهگاهي زمين مي خوري ولي دستت را نمي گيرم تا

خودت بلند شوي و دوباره از اول شروع كني اما تو مي پنداري كه من تو را
فراموش كرده ام
من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي

پـــاک و معصوم و بي ريا................... و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 17:10 توسط یه پسر همیشه تنها| |

فاصله

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌كنند و سر هم داد مي‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و يكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين كه آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر كدام جواب‌هايى دادند اما پاسخ‌هاى هيچكدام استاد را راضى نكرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى كه دو نفر از دست يكديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يكديگر فاصله مي‌گيرد.

آنها براى اين كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر كنند.
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 12:33 توسط یه پسر همیشه تنها| |


خیانت مطبوع

جك و دوستش باب تصميم مي گيرند براي تعطيلات به اسكي برند. با همديگه رخت و خوراك و چيزهاي ديگرشان را بار ماشين جك مي كنند و به سوي پيست اسكي راه مي افتند .
پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدي جاده را در بر گرفت چراغ خانه اي را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند .
هنگامي كه نزديكتر مي شوند مي بينند كه آن خانه در واقع كاخيست بسيار بزرگ و زيبا كه درون كشتزار پهناوريست و داراي استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله اي با صدها گاو و گوسفند است .
زني بسيار زيبا در را باز مي كند. مردان كه محو زيبايي زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند كه چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر كنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور كه مي بينيد من در اين كاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است كه من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراكني را آغاز مي كنند .
جك پاسخ داد: نگران نباشيد، براي اين كه چنين مساله اي پيش نيايد ما مي تونيم در اصطبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار كردن شما راه خود را به طرف پيست اسكي ادامه خواهيم داد.

زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به اصطبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه مي افتند .

------------ --------- --------- ------

حدود نه ماه بعد جك نامه اي از يك دادگاه دريافت مي كند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي كه در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از كمي فشار به حافظه مي فهمد كه نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه اي است كه يك شب توفاني به آنها پناه داده بود.
پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوي دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني كه در راه پيست اسكي گرفتار توفان شديم و به خانه ي آن زن زيبا و تنها رفتيم؟

باب پاسخ داد: بله

جك گفت: يادته كه ما در اصطبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟

باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه
جك پرسيد: آيا ممكنه شما نيمه شب تصادفي به درون كاخ رفته باشيد و تصادفي سري به آن زن زده باشيد؟

باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله...من...
جك كه حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جك معرفي كرده اي؟؟...تا من .. بهترين دوستت را ..
جك ديگر از شدت هيجان نمي توانست ادامه دهد... ، باب كه از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جك... من مي تونم توضيح بدم.. ما كله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط... همينجوري خودم رو با اسم تو معرفي كردم , چي شده مگه؟
.
.
.
.
جك احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلك به تازگي مرده و همه چيزش را براي من به ارث گذاشته.
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 12:27 توسط یه پسر همیشه تنها| |

داستان بیسکوییت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

یادش رفته بود که

بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 13:34 توسط یه پسر همیشه تنها| |

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...

خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود ...

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش کوچک است ... و

فرشته ای که مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک .

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 19:21 توسط یه پسر همیشه تنها| |

آواز جغد پیغام خداست

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند.

او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد. 
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني.
آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري. 
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند. 
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:

آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟

دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند. 
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر
چيز بزرگ.

تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد.

دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند

و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست

نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 11:28 توسط یه پسر همیشه تنها| |

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...

دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...

نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...

نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...

تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...

اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه آسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...

خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا اونو از بنده هايش جدا كرده ...

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 0:42 توسط یه پسر همیشه تنها| |

:خدا گفت

خدا گفت:به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.

آزمونتان تنها همين است:

عشق .

وهرکه عاشق تر آمد؛

نزديک تر است.پس نزديک تر آييد؛

نزديکتر.

عشق کمند من است.

کمندي که شما را پيش من مي آورد.

کمندم را بگيريد.

و ليلي کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست.

گفتگو با من. با من گفتگو کنيد.

و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد.

ليلي همصحبت خدا شد .

خدا گفت:

عشق همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور ميکند .

و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 16:56 توسط یه پسر همیشه تنها| |

خدا به شیطان گفت:

خدا به شیطان گفت : لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت ، سجده نکرد

 گفت: من از آتشم ولیلی گِل است

خدا گفت : سجده کن ، زیرا که من چنین می خواهم

شیطان سجده نکرد . سرکشی کرد و رانده شد و کینه ی لیلی را به دل گرفت

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو می کند و تا واپسین روز حیات ، فرصت

خواست . خدا مهلتش داد . اما گفت نمی توانی ، هرگز نمی توانی . لیلی دردانه ی

من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من گمراهی اش را نمی توانی

 حتی تا واپسین روز حیات شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود

 و می کوشد بال لیلی را زخمی کند . عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد . دستهایش

 پر از حقارت ووسوسه است . او بد نامی لیلی را می خواهد . بهانه ی بودنش تنها همین

 است می خواهد قصه ی لیلی را به بیراهه کشد . نام لیلی رنج شیطان است . شیطان از

انتشار لیلی می ترسد . لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 15:46 توسط یه پسر همیشه تنها| |

گفتم... خدا گفت :

گفتم «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»

گفتم «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»

گفتم «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»

گفتم «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»

گفتم «من نمی‌توان مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»

گفتم «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»گفتم «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»گفتم «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»

گفتم «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»گفتم «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 15:29 توسط یه پسر همیشه تنها| |

خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 0:42 توسط یه پسر همیشه تنها| |

ملاقات با خدا

ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشتو نه مهر اداره پست روی آن بود . فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود . او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: « امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم . با عشق ، خدا . »

امیلی همانطور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می‌گذاشت ، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود . در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من ، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط 5 دلارو 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید .
وقتی از فروشگاه بیرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند . در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امکان دارد به ما کمکی
کنید ؟ "امیلی جواب داد:" متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را برای مهمانم خریده ام . "مرد گفت:« بسیار خوب خانم ، متشکرم » و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند . همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد . به سرعت دنبال آنها دوید:« آقا ، خانم ، خواهش می کنم صبر کنید . » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت . مرد از او تشکر کرد و برایش دعا . وقتی امیلی به خانه رسید ، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور که در را باز می کرد ، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید .
نامه را برداشت و باز کرد:

« امیلی عزیز ، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم ، با عشق ، خدا »

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 23:54 توسط یه پسر همیشه تنها| |

نامه ی به خدا!

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!...

گاهی وقت ها چقدر ما آدما در اشتباهیم !!!

اشتباهاتی که شاید هیچوقت یا به راحتی نتونیم جبران کنیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 0:24 توسط یه پسر همیشه تنها| |

یه دوست واقعی


يه دوست معمولي هرگز گريه تو رو نديده.
يه دوست واقعي شونه هاش از اشکاي تو خيسه

يه دوست معمولي اسم کوچيک پدر و مادر تو رو نمي دونه
يه دوست واقعي اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره

يه دوست معمولي يه دسته گل واسه مهمونيت مي آره
يه دوست واقعي زودتر ميآد تا تو آشپزي بهت کمک کنه و ديرتر مي ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه

يه دوست معمولي متنفره از اين که وقتي رفته که بخوابه بهش تلفن کني
يه دوست واقعي ميپرسه چرا يه مدته طولانيه که زنگ نمي زني؟

يه دوست معمولي ازت ميخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزني
يه دوست واقعي ازت ميخواد که مشکلات را حل کنه

يه دوست معمولي وقتي بين تون بحثي ميشه دوستي رو تموم شده ميدونه
يه دوست واقعي بهت بعد از يه دعواهم زنگ ميزنه

يه دوست معمولي هميشه ازت انتظار داره.
يه دوست واقعي ميخواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني

يه دوست معمولي اين حرف های منو ميخونه و فراموش ميکنه
يه دوست واقعي اونو واسه همه و دوباره واسه خودم ميفرست

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:29 توسط یه پسر همیشه تنها| |

 
 
 
 
 
مرد دیروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود :

- سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمأ. چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟

مرد با نا راحتی پاسخ داد : این به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سئوالی می كنی؟

- فقط می خواهم بدانم.

-اگر باید بدانی ، بسیار خوب می گویم: ۲۰  دلار!

پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و

گفت: میشود  ۱۰  دلار به من قرض بدهید ؟

مرد عصبانی شد و گفت : ا گر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ، فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملأ در اشتباهی . سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی.

من هر روز سخت كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی كند؟

بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسركوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است . شاید واقعآ چیزی بوده كه او برای خریدنش به  ۱۰  دلار نیاز داشته است . به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابی پسرم ؟

- نه پدر ، بیدارم.

- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام . امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم . بیا این  ۱۰  دلاری كه خواسته بودی.

پسر كوچولو نشست ، خندید و فریاد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی د ید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ، چرا دوباره درخواست پول كردی؟

پسر كوچولو پاسخ داد : برای اینكه پولم كافی نبود ، ولی من حالا  ۲۰  دلار دارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید ؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ... !!!

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:47 توسط یه پسر همیشه تنها| |

15 راه برای لج در آوردن:

۱.کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد.

۲.موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين.

۳.بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين.

۴.وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود.

۵.مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين.

۶.وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد.

۷.نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين.

۸.با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين.

۹.جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين.

۱۰.ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدي.

۱۱.روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن.

۱۲.سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند.

۱۳.وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين.

۱۴.همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزني.

۱۵.روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:58 توسط یه پسر همیشه تنها| |


Design By : Night Skin